داستان جن

داستان جن

در حدود ۵۰-۶۰ سال پیش در روستای دور باش از توابع شهرستان تکاب ، پیرمردی بنام «میرزا محرم» که از عاشقان و تعزیه گزاران امام حسین (ع) بود زندگی می کرد . او صدای بسیار زیبا و دلنشین داشت که در سن ۵۰ سالگی همسرش به رحمت خدا می رود و تنها می ماند .

 

میرزا محرم که عموی پدر بزرگ ما بود در خانه بابابزرگ ما زندگی می کرد . او بعد از رحلت زنش ادعا می کند که زنی از اجنه بنام حنانه عاشق او شده است ، اما هیچ کس حرف او را باور نمی کند تا اینکه حوادث عجیب و غریبی در روستا اتفاق می افتد .

 

در یک شب زمستانی او به بالای پشت بام می رود تا برفها را پارو کند که از پشت بام می افتد و تمام استخوانهای بدن او خرد می شود . پدربزرگم به دنبال شکسته بند محل می رود تا او را بالای سر «میرزا محرم» بیاورد و دست و پای شکسته او را ببند تا خوب شود ، اما میرزا محرم او را از این کار منع می کند و می گوید که زنش «حنانه» او را طبابت و خوب خواهد کرد .

 

پدرم می گوید : علت افتادنش را پرسیدم که او گفت : حنانه معشوقه ای از جن دارد که او را بسیار اذیت می کند و از پشت بام او را پرت کرده است .

 

بعضی از شکسته بندهای محل می گویند که «میرزا محرم» قطعا خواهد مرد و او را راه نجاتی از این شکسته های استخوان نیست .

 

مادربزرگ ما نقل می کند : در عرض سه روز او خوب و سالم شد و از قبل بهتر می توانست راه برود و دست و پایش را حرکت دهد که این کار تعجب همگان را برانگیخت .

 

از قضا روزی میرزا محرم گم می شود که همه اهلی روستا به دنبال او می گردند و از هر کس او را پرس و جو می کنند اما هیچ کس خبر دقیقی از او ندارد ، تا اینکه یکی از اهالی می گوید : میرزا محمد را دیده که به طرف شهر اجنه می رفته است ‌‌‍[[ توضیح : در روستای دور باش کوهی بنام ایوب انصاری وججود دارد که قسمت شرقی آن به شهر اجنه معروف است ]]  همه اهالی روستا یکپارچه به طرف کوه ایوب انصار رفته و او را جستجو می کنند ، اما اثری از او نمی یابند و نا امید به طرف خانه هایشان بر می گردند و هر کس دنبال زندگی خود می رود .

 

پدرم می گوید : که من برای یافتن میرزا محرم به روستاهای اطراف رفتم و او را جستجو کردم ، اما اثری از او نیافتم و نا امیدانه به روستا برگشتم تا اینکه بعد از ۷ شبانه روز به طور اتفاقی او وارد منزل ما شد ، همه خانواده از دیدن او شوکه شدیم و علت غیبتش را جویا شدیم ؟

 

او که ما را ناراحت دید این چنین گفت : مرا به طریق زنم حنانه به عروسی اجنه دعوت کردند تا در عروسیشان شرکت کنم و برایشان آواز بخوانم .

 

پدرم می گوید : ما حرف او را قبول نکردیم و دلیل قانع کننده ای خواستیم که او این چنین گفت : اگر بگویم حرفم را باور خواهید کرد ؟

 

در عروسی جنیان دیدم که قوچ احمد را آوردند ( احمد یکی از دامداران محل بوده که در آن زمان قوچ معروفی داشته است ) ذبح کردند و از آن غذا درست کردند . برای اثبات گفته های خودم یک دنده از دنده های قوچ را برداشتم ، آنها بعد از ذبح تمام اعضاء پوست و استخوان قوچ را جمع کردند تا قوچ را دوباره زنده کنند که یکی از دنده ها را پیدا نکردند برای جایگزین کردن ان مجبور شدند درختی را بتراشند و دنده درست کنند و به جای آن دنده بگذارند ، شما می توانید آن قوچ را با اذن صاحبش ذبح کنید تا گفته های من اثبات شود . اما صاحب قوچ قبول نکرد و بعد از یک هفته قوچ مریض شد ، قصاب محل بعد از سر بریدن قوچ و کندن پوست آن حیوان گفته های میرزا محرم را تایید می کند و تمام خانواده ی صاحب مال آن دنده را که از درخت درست شده بود را دیده و باور کردند که میرزا محرم راست می گوید .

 

مادربزرگم می گوید : میرزا محرم به من گفت : وقتی به عروسی اجانین رفتم ، دیدم که لباس عروسی شما راآن عروس پوشیده بود که لکه خونی را به آن زده ام تا ببینید و حرف مرا باور کنید .

 

او می گوید : با اعضاء خانواده به طرف صندوقچه لباسهایم رفتم و دیدم که قفل آن باز نشده است ، کلید را آوردم و قفل را باز کردم و لباس عروسی ام را که مدتها بود نپوشیده بودم در آوردم ، لکه خونی قرمز رنگ و تازه روی آن بود که یقین کردیم میرزا محرم راست می گوید .

 

این کارا ادامه داشت تا اینکه یک روز برای کاری از خانه بیرون رفتم ، بعد از یک ساعت امدم دیدم که جارو در وسط خانه روی گلیم حرکت می کند و خانه را جارو  می کند . اول خیلی ترسیدم، ولی چون میرزا محرم خانه بود وارد خانه شدم و علت را از پرسیدم ؟ او گفت : نترس دختر زنم بود که خانه را جارو می زد .

 

مادربزرگم می گوید : به حرفهای میرزا اهمیت ندادم و دوباره به بیرون خانه برگشتم و بعد از نیم ساعت که نهار شده بود جهت نهار دادن به او به خانه امدم و با کمال تعجب دیدم که خانه تمیز و مرتب شده بود . بعضی وقتها می دیدم که که در خانه وسایل خود به خود جا به جا می شوند و علت را نمی دانستم و از میرزا می پرسیدم می گفت : فرزندانم هستند که کار می کنند ، اما من چیزی نمی دیدم .

 

میرزا محمد یکی از عموزاده های او می گوید : که یک روز برحسب اتفاق دیدم که میرزا محمد در روی چمن ها بازی می کند و این ور و آن ور می پرد ، نزدیک او شدم و گفتم : تو چرا با این کارها آبروی خانوادگی ما رو می بری ؟

او گفت : من که با شما کاری ندارم و فقط با پسرم دارم بازی می کنم . من چون کسی به غیر از او را نمی دیدم بر او تندی کردم و خواستم که به خانه برگردم در این هنگام در جای خود میخکوب شدم و احساس کردم کسی پالتوی مرا گرفته و مانع از حرکت من می شود تا اینکه میرزا محرم گفت : پسرم او رها کن تا برود و من آسوده خاطر به طرف خانه رفتم و در همان شب به خانه او رفتم و از کرده خود معذرت خواستم .عمویم می گوید : من یک شب بیدار بودم که دیدم میرزا محرم بلند شد و به طرف حیاط رفت . با خودم گفتم : حتما به دستشویی می رود ، اما به طور ناگهانی شروع به اذان گفتن کرد ما از کار او تعجب کردیم و بابرادرم بلند شدیم و به سمت حیاط دویدیم تا مانع اذان گفتن او در نیمه شب بشویم . چون می دانستیم او اگر اذان بگوید تمام اهالی بیدار می شوند و اعتراض می کنند .

 

برادرم گفت : چرا اذان می گویی و نمی گذاری مردم بخوابند ؟

 

دراین موقع میرزا محرم گفت : مگر شما مسلمان نیستید ماه گرفته است ما با کمال تعجب دیدیم که ماه کاملا گرفته است ؟

 

او گفت : اگر زنم حنانه نمی گفت ، من هم مثل شما نمی دانستم.

 

پدرم نقل می کند : در اواخر ما میرزا محرم را کاملا قبول داشتیم و به حرفهایش اطمینان می کردیم . یک روز پدرم به من گفت : میرزا محرم را به حمام ببر . من هم اول صبح او را بیدار کردم و به حمام محل که آن زمان عمومی بود ، بردم . بعد از در آوردن لباسهایمان وارد حمام شدیم ، من او را داخل حوضچه آب گرم گذاشتم و خودم مشغول صحبت با یکی از همسایه ها درباره ی آبیاری باغ شدم در این هنگام دیدم که یک نفر با دو بچه وارد حمام شدند ، اما چون هوا هنوز تاریک بود آنها را دقیق نگاه نکردم . سپس آنها مستقیماً به سمت میرزا محرم رفتند من خیال کردم که از اهالی روستا هستند ، بعد از چند دقیقه به طرف میرزا محرم برگشتم و از آن مرد و بچه هایش پرسیدم ؟ میرزا در جواب من گفت : من خانه خراب شدم زنم حنانه به هندوستان رفته و دیگر برنگشته است . آن مرد هم دایی بچه ها بود که می خواست بجه ها را تحویل من بدهد من نیز قبول نکردم و سرپرستی انها را به او سپردم که برگشتند و رفتند . من از همسایه ای که در حمام بود پرسیدم آیا اون مرد و بچه ها را دیده یا نه؟ او گفت : وارد شدن آنها را دیدم ولی رفتنشان را نه .

 

تمام کسانی که میرزا محرم را در آن زمان دیده اند این گفته ها را تایید می کنند و اکنون در آن روستا شهرت بسزایی دارد . میرزا محرم در سن ۸۰ سالگی به روستای أسبیل إ رفت و در همان جا هم دار فانی را وداع گفت .